مجموعه مستند راز مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
آخ که چقد پر رویی تو بچه...

بعدا نوشت ۱ : سلام مجدد به دوستان!   ‌راستش یه سری مشکلات خاص پیش اومده    نیومدم وبلاگاتون!‌ ولی فردا میام به همتون سر میزنم! ببخشید بابت نبودنم!  نظراتتون رو همه رو جواب دادم!     و فردا به همتون افتخار میدم میام پیشتون    و کامنت‌دونیتون رو با نظرای قشنگ نمیدونم چیکا میکنم ولی درنهایت حال میدم بهتون دیگه!   خب فعلا!     

          


 سلام بچه پر رو! خوبی؟ شنیدم باز پر رو بازی درآوردی!    گفتم بیام یه حالی بهت بدم! نا سلامتی من وجدان بیدار تو ام!   که تازه بیدار شدم و قراره زودی برم دوباره بخوابم... اول از همه بگو چی شد که تو روت شد شبیه سنگ پای قزوین؟   اصلا تعطیله تعطیلی! انقدر روت زیاده که میترسم روز قیامت هم پر رو بازی درآری!  یه چی بهت میگم باورت شه! میخوام وصیت کنم وقتی مردی یه صفحه فولادی بذارن رو قبرت چهار تا میخ و پیچ و رول پلاک هم بزنن که از قبرت نتونی در بیای!

یادته دبستان که بودی پرتغال میبردی مدرسه؟   چرا میبردی؟ من که میدونم میبردی تو کلاس باهاش فوتبال میزدی آخرشم همه جا به گند کشیده میشد!  هر روز اون معلم بدجنس ( اسدی ) با شلنگ میزد کف دستات ولی تو پر رو تر از این حرفا بودی فرداش دوباره پرتغال میاوردی!  خاک بر سرت اگه پرتغالا رو میخوردی الان قدت 2.20 بود دور بازوتم 60!!  دبستان که شورش رو درآورده بودی! همش ساندویچای حامد رو میخوردی و زنگ تفریحا بیچاره بغض میکرد... 

اول راهنمایی یادته همش با سومیا دعوا میکردی؟ خداییش از اون یه سال تحصیلی چند روزش رو یه پا جلو دفتر بودی؟   دلم برا اون معاونتون میسوزه که یه بار با سر رفت تو شیر آب وسط حیاط! بماند دلیل با مغز زمین خوردنش چی بود!   چقد با گچ برعکس رو صندلی معلمت ( آقای صابر ) مینوشتی من خرم!! تا بنده خدا میشست و پا میشد رو باسنش حک میشد من خرم! 

دبیرستان چی؟ چقدر خداییش کیف و کتابات رو انداختی از پنجره بیرون و به بهانه آب خوردن رفتی تو حیاط و از مدرسه جیم شدی؟   اون تخم مرغ گندیده رو یادته تو کارگاه انداختی تو بخاری؟ تا 3 روز کلاسای آزمایشگاه تعطیل بود!  وای که چقد پر رو بودی! وقتی لو رفتی یادته؟ نذار آبروت رو ببرم...

بگذریم بچه پر رو! اگه اون قضیه اصلی رو که واسش دارم باهات دعوا میکنم رو بگم که دیگه باید قصرت رو جمع کنی بری...  فقط یکم با خودت فک کن که دیوونه دیگه بچه مدرسه ای نیستی! یکم روت رو کم کن و این قضیه آخر رو جمع و جور کن... زشته...

  جوابیه پنگوئن به وجدان از نوعه بیدار!!   

 به به جناب سلطان وجدان!  چه عجب از این ورا! میگفتی یه گاوی گوسفندی خروسی سوسکی مگسی چیزی میزدیم جلو پات زمین...  نچایی تو این هوای سرد اومدی منو ارشاد کنی؟   این خواب زمستونیه جنابعالی بیدار شدنم تو کارش هست؟ نه بابا!!! اومدی که چی؟ اگه پرتغال رو میگی که بعد ورزشیش مهم بود!   من هر روز ورزش میکردم سر کلاس! حالا شلنگش مهم نبود! مهم ورزش بود قشنگ! بعدم حامد چاق بود واسه اینکه چاق تر نشه تغذیه ش رو میخوردم!  تو حالیت نی! وگرنه با زور میخوردم!

دعوا میکردم به خاطر بشریت! همش در حال دفاع بودم! هیچوقت حمله نکردم!   ( روح بزرگ من ) بعدم میتونیم داداش! مثله تو خوبه؟ دور کلت همیشه یه دایره طلاییه ولی از اون قرمزه که یه چوب سه شاخ هم دستشه که منو همیشه اغفال میکنه ( الان رو شونه چپمه ) کتک میخوری؟   از اون بگذریم به من چه که معاونمون جلو پاش رو نگا نکرد که یک سری مایعات لغزندست و خورد زمین؟   آقای صابر هم میخواستم بهش یاد بدم که آدم اول باید نگا کنه کجا میخواد بشینه بعد تصمیم بگیره که آیا باید بشینه یا نه! که هیچوقتم یاد نگرفت!

دبیرستانم که بابا میدونی چرا جیم میشدم! میومدم خونه تو کارای عمرانی نظافتی آشپزیه خونه به مامانم کمک میکردم!  تخم مرغ هم کار من نبود! تازشم اگه بود میخواستم یه املتی چیزی درست کنم دور هم بخوریم! اگه هم گندیده بوده خب من نمیدونستم و این خواست خدا بوده که بیفته تو بخاری که املت نشه که منو و بقیه نخوریم که خدای ناکرده مریض نشیم!  هه هه هه افتاد؟

چی شد وجدان بیدار؟ کجا رفتی چرا رفتی خوابیدی دوباره؟

جدی نوشت 1 : جدا چرا تا میایم به خودمون بیایم با یه سری توجیه الکی خودمون رو گول میزنیم؟

جدی نوشت 2 : شرمنده یه مدت نبودم... از همتون ممنون که منو فراموش نکردین... الان جایی هستم و به بدبختی آپ میکنم ولی قول میدم فردا شب به همتون سر بزنم...

فعلا...

سلطان آپ میکند!

  سیلاااااااااام بروبچ وب! چیطورین؟      

   من اومددددددددددددددددم 

خب دیگه عادت شده که بیام اینجا و بگم از گندایی که میزنم    و شما هم هرهر کرکر بخندین به ریش من! البته ریشه نداشته من!  

اول بگم که اگه نشد بیام خبر بدم واقعا شرمنده! چون سرعت نت خیلی پایینه!  خط تلفنمون مورد داره! یه سری وب‌ها باز نمیشه!  اگه هم بشه! الان بزنم ساله دیگه همین موقعه‌ها! لود میشه!  پس شرمنده!

۱ - روز عید غدیر ساعت ۶ صبح مهمون اومد!  منم خوااااااااااب! پاشدم و پریدم وسط پذیرایی!  و سه سوت گفتم پذیرایی تپل کنم و اینا!  دست انداختم دوتا ظرف رو گرفتم و تعارف کردم! بعد دقت کردم دیدم یکی از ظرفا ظرفه شکلاته!   اون یکی ظرف کارد! 

۲- سوار تاکسی بودیم یه هو راننده رفت دنده عوض کنه ماشین قیرژ صدا داد!  دیدین دنده بد عوض میشه یا کلاچ نصفه میگیری یه صدایی میده همونجوری!  تا صدا داد من بلند گفتم یه دونه آب هویج هم من میخورم! ( خب صداش شبیه آبمیوه گیری بود ) خلاصه راننده قاط زد و گفت هه هه هه بانمک! ولی تابلو بود حرصش دراومده! 

۴-روز عید غدیر دوست خواهرم ( بی جنبه نشین ۴سال از من بزرگتره   ) اومده بود و اینا! و داشت از ساعت جدیدش حرف میزد که چقد گرون خریده!   مامانشم هی میگفت ساعتش پسرونست و اینا! دیدم راست میگه پسرونست! گفتم بده دستم کنم!  داد و منم دستم کردم و یه هو باز این دهن لق پروند که دستت درد نکنه دیگه! امسال تولدم برام هیچی نگرفتی! خلاصه که بعدش هرچی اصرار کردم که ساعتت رو پس بگیر نگرفت که نگرفت!  ساعت شد ماله من! 

۵- امید میخواست بیاد خونمون!   واسه عید! خاک بر سر با میترا ( دوست دخترش ) و خواهر میترا و دوست میترا باهم اومدن جمیعا!     حالا مامانم هی چپ چپ نگا میکنه! منم مظلوووووووووم!   بیچاره حسین! همیشه مظلوم واقع میشه!   

۶- شرکت به سیدا ۵۰.۰۰۰  تومن عیدی میداد!   منم رفتم گرفتم! بعد اصلا حواسم نبود که بابا با همه شوخی با بروبچ تیریپ مدیر هم شوخی!؟   یه هو گفتم اصله؟ جعلی نباشه‌ها!    

  خب دیگه ما رفتیم! فعلا...

سلطان خرابکار میشود!

سیلام!    چیطورین؟ من اومدم!    به افتخارم یه کف مرتب!

عارضم خدمت تمام حضورها!! که در هفته گذشته مقادیری کم ( زیاد ) گند و ... زدیم که مشروح و خلاصه و چکیده اونا به شرح ذیل اعلام و اعتراف میگردد!  ( جدیدنا خیلی باکلاس و مطرح شدما )

1-    از اونجایی که خودم رو مثل خرچنگ انداختم رو تیم فوتسال کارخونه  و به هر مشقتی شده توش فیکس!! بازی میکنم و به هیچ قیمتی حاظر نیستم از خط حمله تیم حذف بشم سر همه تمرینا میرم و بازی میکنم و یه جورایی از جون مایه میذارم!  هفته پیش رئیس ( صاحب ) کارخونه (    ) از این مدلای افتخاری و اینا اومده بود که تمرینای بروبچ رو ببینه که جو گیر شد و اومد که بازی کنه!  منم که کاکرو! یه شوت زدم چرخشی! رفت و رفت ورفت تالاپ خورد وسط صورت رئیس! هه هه تا توپ خورد بهش همه گفتن وااااااای!  ( عین ورزشگاه آزادی )! یکی هم از اون ته گفت فردا اخراج میشه!  صورت رئیس شبیه املت شده بود!    پهن و قرمز! خلاصه که بخیر گذشت و رئیس گفت خیالی نیست بازیه دیگه! دیگه دیدم اینجوریه دو بار دیگه هم سعی کردم بزنمش که خستگیه کار و اینا در بیاد که نشد!  خورد به همه جز رئیس! 

2-     چند روز پیش یکی از بکس ( برو بچ ) اومد پیشم و ذوق و اینا که موتور خریده از این موتور گنده های چاق!  خلاصه از اونجایی که هرکسی که موتور میخره میاره من تستش کنم ( موتوری که زیر دست من دووم بیاره خیلی موتوره! )!  منم نشستم پشتش و رفیقمم پشتم و بدون گواهینامه انداختیم رفتیم جاده! رفتیم و برگشتیم دیگه آخراش بودا! نمیدونم چی شد که یه دیوار کوچولو  ( 100 متر در 100 متر ) رو ندیدم و با مغز رفتیم توش!    به کوریه چشم دشمنان و حسودان سرعت نداشتیم و فقط با مقادیر کمی بانداژ سر و صورت و کلا کله برگشتیم خونه! ( موتور هم بانداژ شد ) 

3-     تو خیابون یه پیری دیدم رفتم کمکش کنم از خیابون رد شه پام خورد به عصاش با مخ رفت تو زمین ( شانس آوردم نرفت تو جوب ) هیچی دیگه بیچاره رو با خاک انداز جمع اش کردن ملت! ولی هیچیش نشد!

4-     رفته بودیم خونه یکی از بچه ها دو ساعت تمام داشت درد دل و اینا میکرد!  وای اینقدرم دهنش بو میداد که نگو!  منم خسته! دیگه رفته بود رو مخم! خوابمم میومد! یه هو گفتم اه بچه ها بیاین نفری یه مقدار پول جمع کنیم یه اردکی چیزی بخریم بدیم آشغال پاشغالای شکم اینو بخوره بابا!  ( فردا صبحش تازه فهمیدم چه گند قشنگی زدم )

5-     تو کارخونه یه آن خون به سلولهای خاکستری و اینای مخم نرسید عین اسکولا گفتم من کارت مربی گریه تدریس کامپیوتر تو چند تا رشته از فنی حرفه ای دارم!  هیچی از قدیم گفتن دیگه زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد! شایدم برعکس! چمیدونم! خلاصه که با این عمل گور خودم رو کندم!  چرا؟ صبح 6:35 دقیقه تا 14:35 دقیقه کار خودم!  از ساعت 14:50 تا 18 هم تدریس توی آموزش کارخونه! تازه حقوقمم خیلی زیاد نشد! در حد روزی 10 تومن شایدم کمتر اضافه شد

  خلاصه که هفته جلبی ( با جالب فرق داره ) بودش است!

  خب دیگه من برم که کف کردم بس که حرف زدم! کجا دیدین یه سلطان اینهمه فک بزنه؟   

راستی وقت کردین یه راست کلیک رو صفحه وبم کنین!   یه چیز باحاله که تا دو سه روز دیگه برش میدارم!   کلیک نکنین از دستتون رفته! حالا خودتون میدونید دیگه!

   فعلا

سلطان معتاد میشود!

بعدا نوشت 1 : قالبم رو عوض کردم!   خوب شده یا نه؟   این بهتره یا قبلی؟   البته بذارین عکس بالای صفحه کامل لود شه بعد بنظرین!   

  سیلام چیطورین؟   

  اعتیاد

چند روز پیش واسه یه گرفتن مجوز یه کاری   باید میرفتم اداره آگاهی و دادگستری که تایید کنن که سوء پیشینه ندارم و معتادم نیستم! 

رفتم اونجا دیدم یه نفر که از قضا شیخ نیز بود!   مصاحبه میکنه و اگه بهت شک کنه میفرستت واسه آزمایش اعتیاد!   منم مطمئن که الان منو تایید میکنه و واسه آزمایش نمیرم! 

خلاصه که همه میرفتن تو و تایید میشدن و میرفتن  خیلی هم شلوغ بود و نوبت منم نمیشد!  منم دیشبش نخوابیده بودم و سرکار و... خفن خوابم میومد و همش چرت میزدم!    رفتم تو و حاجی یکم نگام کرد و من...

گفت خب پسرم یکم از خودت حرف بزن و بگو چیکا میکنی و...

منم هم خوابم میومد و هم هول شده بودم! 

( به نام خدا هستم!   از بچگی بزرگ شدم! 10   ساعت سرچ کردم تا خودم رو پیدا کردم!  همه چیو مدیون سگارو و داداش کایکو هستم!  البته افکار ایکیوسان هم بی تاثیر نبوده!  سگ با وفام زمبه پارسال فوت کرد!  گروهبان گارسیا ( روشی ) وبلاگ زده!   و...)

خلاصه که حاجی با آزمایشات دقیق فرمودند که بفرمایید آزمایش اعتیاد!

رفتیم واسه آزمایش و گفتیم الان میگن ای بابا تو رو چرا فرستادن؟! جوون به این رعنایی!    به این خوش تیپی!    هه هه چقدر من ساده ام! تا رفتم تو یه لیوان دادن دستم و گفتن دستشویی کنار حیاطه! منو میگی بخند بخند در حد بمب ( خوب شد نگرفتنم ) رفتم تو حیاط یه نفر رو به درخت بسته بودن چجوری!  فک کن طرف درخت رو بغل کرده بود بعد دستاش رو پشت درخت بهم دست بند زده بودن! باز بخند بخند!

خلاصه بعد یه ساعت کاوش که دستشویی رو پیدا کنم  یه یارو اومد گفت  : داش دنبال دشویی میگردی؟  اوناش همون بگل حیاطه دیگه! من هی میگم داش من شالمم فگط یکم مریژم قیافم معتاد نشون میده! گوش نمیدن!  در همین حال ایشون صد بار دماغشون به زمین رسید و هی میومدن بالا!  حتما خوابش میومد! بعدم یه سرباز اومد خرت کش بردش! 

( کنار حیاط یه پرده زده بودن و شده بود دستشویی صحرایی!  )

در نهایت امر بنده با نهایت صلاحیت و گفتاری شفاف و ظاهری موجه سلامت  جسمی خود را ثابت نموده و برگ زرین دیگری در کارنامه زندگی خود افزودم!    

  فعلا