سلااااااااااااااااام..... بالاخره تونستم آپ کنم! هروقت میرفتم که آپ شم یه اتفاقی میفتاد!
خب میخوام امروز یکم از دوران دبیرستان بگم! خصوصا کلاس فیزیک!
کلاغ!
یه بار تو کلاس یکی از بچهها!!! یه کلاغ گذاشته بود تو ساک ورزشیش آورده بود سر کلاس!
معلم فیزیک طفلی داشت درس میداد که یهو کلاغه شروع کرد قارقار...!!! آقا لگد بود که رفت طرف ساک ورزشی و یه صدایی اومد گفت قاااااااااااااااااار!
البته آخرین صدا هم بود! هیچی دیگه کلاغ طفلی خدا بیامرز شد!
هرچی هم معلممون گفت صدا چی بود؟ گفتن صدای اساماس گوشیه حامد بوده... خلاصه ساعت تفریح که تموم شد تا اومدیم تو کلاس دیدیم کلاغه به صورت برعکس به پنکه سقفی آویزون شده!
وااااااااااای که چقدر خندیدیم! بازم مثل همیشه انداختن گردن ۵نفری که ته کلاس میشستن و با اجازه ازمون نفری ۲ نمره از انضباطمون کم شد! من بیچاره هم که باز مظلوم واقع شدم!
نون پنیر!
کنار دبیرستانمون یه نونوایی بود اونم از نوع بربری! بعضی وقتا که ما ۵تا رو شیطون گول میزد و از مدرسه فرار میکردیم
( مثل ساعتای عربی و فیزیک ) برگشتنی ۲تا نون میخریدیم با پنیر اونوقت میرفتیم ته کلاس میشستیم و نون پنیر میخوردیم! معلما هم که بیچارهها میترسیدن حرف بزنن! دبیرستان پسرونه و...
زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد!!!
یه بار معلم فیزیکمون به یکی از بچهها گیر داد اونم آجر رو از جلو در برداشت و محکم زد تو گردن معلممون!
البته هدفش سر معلممون بود ولی یکی دیگه از بچهها رفت بگیرش دستش تکون خورد به هدف نزد!
البته چیزیش نشدا! بعد یکی دو هفته به کلاس درس بازگشتی غرور آفرین داشت! دوستمونم ۳روز اخراج شد! اونم بعد ۳روز برگشت! ولی واقعا این بار اول و آخر معلما بود که به کلاس ما گیر بدن!
البته یه بارم یکی از بچهها سر صف وقتی که مدیر بردش سر صف و میخواست یه سری اتهامات رو بهش وارد کنه زد تو گوش مدیر!
البته اون ۲هفته اخراج شد!
موش!
یه معلم داشتیم آخر ترسو و این حرفا بود... یه بار که رفته بودیم توی انبار مدرسه فضولی یه موش دیدیم زدیم کشتیمش! بعد جنازش رو یکی از بچهها با کاغذ برداشت سر کلاس انداخت روی همین ترسو!
خاموشی!
یه ۲شاخ برق درست کرده بودیم که هیچی نداشت فقط داخلش مهم بود! سیمهاش رو به هم وصل کرده بودیم! یعنی فاز و نول این ۲شاخ به هم وصل بود!
اونوقت اینو میزدیم به یه پیریز برقا اتصالی میکرد فیوز میپرید! وای اینقدر حال میداد خصوصا کلاسای بعدازظهر که بدون برق تعطیل میشد! معمولا هم یه جای پرت میذاشتنش اونوقت مدیر و معاون ( آخریا که میدونستن داستان برقا چیه! ) بسیج میشدن دنبال این ۲شاخ میگشتن!
اولین بار که این ابتکار رو به خرج دادیم ۲روز برقا وصل نمیشد!
فرااااااااااااااااااار!
کلاسمون یه پنجره بزرگ داشت! تا معلم واسه کاری میرفت از کلاس بیرون ( مثل وقتایی که مدیر باهاش کار داشت یا ... ) سریع همه بچهها از پنجره میرفتن بیرون و دیگه هم نمیومدن!
( حاضر هم که خورده بودن! )... بعد یه مدت پشت پنجره حفاظ گذاشتن! دیگه نمیشد ولی خب بازم کیفا دست به دست از پنجره پرت میشد بیرون و بچهها هم به بهانهی آب خوردن میرفتن بیرون... ولی برگشتی در کار نبود...
از دوو تا دوچرخه ۲۸ !!!!!!!
رئیس دبیرستانمون یه دوو مشکی داشت! تر تمیز! یه بار یکی از بچهها رو که باز به طور موقت اخراج کرده بودن رفته بود ۴چرخش رو پنچر کرده بود! و با کلید روش بزرگ نوشته بود فلانی حیا کن دبیرستان رو رها کن!!!
کل ماشین خط خطی بود! از اونجا به بعد بنده خدا حاجی همیشه با دوچرخه میومد دبیرستان!
چوب کاراتون رو بخور!
هیچی دیگه همین کارا رو کردیم که اینجوری شدیم دیگه! من کلا توی دانشگاه ۶واحد افتاده داشتم که همش فیزیک پیش بود!
۳بار برش داشتم! و افتادم! دفعه چهارم با یه آشنا برداشتم پاس کردم! البته میگم تو کل دانشگاه کلا همین ۶ واحد افتاده رو داشتما! تو دانشگاه جور دبیرستان رو هم کشیدم!
بعدا نوشت! : میلاد باسعادت حضرت عصر رو به همگی تبریک میگم
فعلا 