جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
تولد گذشته!

سلام!  خیلی زود اومدم! اول از همه بگم مسافرت نبودم!  بعدم برم سراغ آپ!

از همتون بابت تبریک تولدم ممنون...   بچه‌هایی که تبریک گفتن رو به ترتیب مینویسم روشون که کلیک کنین وبلاگشون باز میشه!!!!  حدیث... سارا...  عارفه... هانا... مهسا... بردیا... کژال... مهدی... مانیا... دهکده رویا... روشنک... پریسا... فرشته... شیما... یونیکورن... الهه و حامد... دست همگیتون درد نکنه!

( بقیش به دلایلی حذف شد ) 

  فعلا   

!!!

هشدار : لطفا پس از خواندن خطهای ابتدایی خوشحال نشوید!

میدونین! هر بودنی یه رفتنی داره!   بعضی وقتا برگشت هم داره بعضی وقتام نداره! به هر حال شتریه که دم خونه‌ی همه میخوابه!   امروز این پس فردا اون! امروز از همون روزاست که یکی داره میره!

  خب دیگه! ما هم رفتنی شدیم! اگر بار گران بودیم و رفتیم... اگر نامهربان بودیم و رفتیم...

  رفتیم!

خوشحال نشین بابا! فقط یه چند روز نیستم!   بعد دوباره میام! هه هه هه چقدر ذوق کردن من میرم! نه ما هستیم! امیدوارم! طبق محاسباتی که با همون ماشین حساب معروف انجام دادم تا ۱۰ روز دیگه میام!   شایدم زودتر! اگه خدا بخواد و خلقش باهامون راه بیاد!

فقط چهارم چون احتمالا نیستم و نمیتونم آپ کنم آپ اون موقعه رو الان مینویسم! 

    

تولددددد

 

هه هه! من تولدمه! زودباشین تبریک بگین!

 

کادوهاتونم به همون آدرس قبلی بفرستین!

اینم عکس دوران طفولیت من! البته عکس ۴*۳ هستش!

تولد تولد تولدم مبارک!!!!

راستی!!! وقتی برگشتم همه ی نظرا رو با هم تایید میکنم!

تا چند روز دیگه

  فعلا  

فیزیک یا همون کابوس!

سلااااااااااااااااام..... بالاخره تونستم آپ کنم! هروقت میرفتم که آپ شم یه اتفاقی میفتاد!

  خب میخوام امروز یکم از دوران دبیرستان بگم! خصوصا کلاس فیزیک!


  کلاغ!

یه بار تو کلاس یکی از بچه‌ها!!! یه کلاغ گذاشته بود تو ساک ورزشیش آورده بود سر کلاس!   معلم فیزیک طفلی داشت درس میداد که یهو کلاغه شروع کرد قارقار...!!! آقا لگد بود که رفت طرف ساک ورزشی و یه صدایی اومد گفت قاااااااااااااااااار!   البته آخرین صدا هم بود! هیچی دیگه کلاغ طفلی خدا بیامرز شد!  هرچی هم معلممون گفت صدا چی بود؟ گفتن صدای اس‌ام‌اس گوشیه حامد بوده... خلاصه ساعت تفریح که تموم شد تا اومدیم تو کلاس دیدیم کلاغه به صورت برعکس به پنکه سقفی آویزون شده!   وااااااااااای که چقدر خندیدیم! بازم مثل همیشه انداختن گردن ۵نفری که ته کلاس میشستن و با اجازه ازمون نفری ۲ نمره از انضباط‌مون کم شد! من بیچاره هم که باز مظلوم واقع شدم!


   نون پنیر! 

کنار دبیرستانمون یه نونوایی بود اونم از نوع بربری! بعضی وقتا که ما ۵تا رو شیطون گول میزد و از مدرسه فرار میکردیم   ( مثل ساعتای عربی و فیزیک ) برگشتنی ۲تا نون میخریدیم با پنیر اونوقت میرفتیم ته کلاس میشستیم و نون پنیر میخوردیم! معلما هم که بیچاره‌ها میترسیدن حرف بزنن! دبیرستان پسرونه و... 


  زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد!!!

یه بار معلم فیزیکمون به یکی از بچه‌ها گیر داد اونم آجر رو از جلو در برداشت و محکم زد تو گردن معلممون!   البته هدفش سر معلممون بود ولی یکی دیگه از بچه‌ها رفت بگیرش دستش تکون خورد به هدف نزد!  البته چیزیش نشدا! بعد یکی دو هفته به کلاس درس بازگشتی غرور آفرین داشت! دوستمونم ۳روز اخراج شد! اونم بعد ۳روز برگشت! ولی واقعا این بار اول و آخر معلما بود که به کلاس ما گیر بدن!   البته یه بارم یکی از بچه‌ها سر صف وقتی که مدیر بردش سر صف و میخواست یه سری اتهامات رو بهش وارد کنه زد تو گوش مدیر!  البته اون ۲هفته اخراج شد!


  موش!

یه معلم داشتیم آخر ترسو و این حرفا بود... یه بار که رفته بودیم توی انبار مدرسه فضولی یه موش دیدیم زدیم کشتیمش! بعد جنازش رو یکی از بچه‌ها با کاغذ برداشت سر کلاس انداخت روی همین ترسو! 


    خاموشی!

یه ۲شاخ برق درست کرده بودیم که هیچی نداشت فقط داخلش مهم بود! سیمهاش رو به هم وصل کرده بودیم! یعنی فاز و نول این ۲شاخ به هم وصل بود!  اونوقت اینو میزدیم به یه پیریز برقا اتصالی میکرد فیوز میپرید! وای اینقدر حال میداد خصوصا کلاسای بعدازظهر که بدون برق تعطیل میشد! معمولا هم یه جای پرت میذاشتنش اونوقت مدیر و معاون ( آخریا که میدونستن داستان برقا چیه! ) بسیج میشدن دنبال این ۲شاخ میگشتن!   اولین بار که این ابتکار رو به خرج دادیم ۲روز برقا وصل نمیشد!


    فرااااااااااااااااااار!   

کلاسمون یه پنجره بزرگ داشت! تا معلم واسه کاری میرفت از کلاس بیرون ( مثل وقتایی که مدیر باهاش کار داشت یا ... ) سریع همه بچه‌ها از پنجره میرفتن بیرون و دیگه هم نمیومدن!   ( حاضر هم که خورده بودن! )... بعد یه مدت پشت پنجره حفاظ گذاشتن! دیگه نمیشد ولی خب بازم کیفا دست به دست از پنجره پرت میشد بیرون و بچه‌ها هم به بهانه‌ی آب خوردن میرفتن بیرون... ولی برگشتی در کار نبود...


  از دوو تا دوچرخه ۲۸ !!!!!!!

رئیس دبیرستانمون یه دوو مشکی داشت! تر تمیز! یه بار یکی از بچه‌ها رو که باز به طور موقت اخراج کرده بودن رفته بود ۴چرخش رو پنچر کرده بود! و با کلید روش بزرگ نوشته بود فلانی حیا کن دبیرستان رو رها کن!!!  کل ماشین خط خطی بود! از اونجا به بعد بنده خدا حاجی همیشه با دوچرخه میومد دبیرستان!


  چوب کاراتون رو بخور!

هیچی دیگه همین کارا رو کردیم که اینجوری شدیم دیگه! من کلا توی دانشگاه ۶واحد افتاده داشتم که همش فیزیک پیش بود!    ۳بار برش داشتم! و افتادم! دفعه چهارم با یه آشنا برداشتم پاس کردم! البته میگم تو کل دانشگاه کلا همین ۶ واحد افتاده رو داشتما! تو دانشگاه جور دبیرستان رو هم کشیدم!  

   بعدا نوشت! : میلاد باسعادت حضرت عصر رو به همگی تبریک میگم 

 

  فعلا  

درهم!!!!

 !!! باید حسش کنی تا بفهمی من چی میگم !!!   

توی یه هوای سرد... شلوار مشکی... کاپشن مشکی... یه رز مشکی هم تو دستاش... رد پایی هم روی خاکها معلومه... میشینه... رز مشکی رو بدون توجه به خارهاش توی دستاش فشار میده... کم‌کم قطرات بارون به زمین میرسن ولی خورشید همچنان میتابه... زیر لب چیزایی میگه... خدایا چی‌رو میخوای بهم ثابت کنی؟ اینکه من... باد هم شروع به وزیدن میکنه... ردپا کمرنگ و کمرنگ‌تر میشه... باد میزنه... هوا سرده... باز زیر لب چیزایی میگه... خدایا روم رو داری کم میکنی... بارون و باد و یه هوای سرد... الحق که تو خدایی... قطرات بارون روی رز مشکی میشینن... صدای باد شدید تر میشه... ردپا محو شده... بوی نم خاک... باز احساس خفگی میکنه... روز قشنگیه ولی تجلی خاطرات عذاب آوره... خراشیدگی دستاش حس نمیشه... مهم چیزه دیگست... خوب گوش کن... بازم داره با خداش حرف میزنه... کاش هم این گل و هم بارون... سرش رو پایین انداخته... به خاکها نگاه میکنه... بوی نم خاک... احساس خفگی داره... یه جاده بلند و شاید بی‌انتها جلوش باز شده... رز مشکی تک و تنها در ابتدای جاده زیر پای آدما پرپر میشه... شروع به قدم زدن میکنه و با خودش آروم میخونه.... خانه‌ام وقتی که میایی تمامش ماله تو... هرچه دارم غیر تنهایی تمامش ماله تو... صد دوبیتی صد غزل دارم و حتی یک بغل... شعرهای خوب یغمایی تمامش ماله تو... خوب آهنگ غزل‌هایش صدای پای تو... این صدای پای رویایی تمامش ماله تو... باز هم بیت بد پایان شعرم ماله من... بیت‌های خوب بالایی تمامش ماله تو...

۱ - داشتم ترک میکردم ولی امان از دوست ناباب و ذغال خوب!     هان؟ چی‌شد؟ ربطی نداشت اصلا! آخه یه مدت داشتم اعتیادم به آهنگهای محسن چاووشی رو ترک میکردم ولی الان ۲روزه یه ریز دارم آهنگاش رو استعمال میکنم! 

 ۲- خیلی خوبه که فاصله نانوایی سنگکی تا خونه آدم کم باشه! آخه امروز که ۳تا نون خریدم تا رسیدم خونه یه دونش به مصرف دوستان و آشنایان و همسایه‌ها!!! رسید! خب اگه فاصله یکم بیشتر بود احتمالا هیچیش نمیرسید خونه!    شایدم بهتر باشه تعارف نزنم!  

۳- راستی باز عروسی و از این حرفا دعوت شدم!  اگه گفتین کی؟ همون خانوم همکلاسی!!!!  تازه دیروز با داماد نهار خوردیم!    

۴- حالا من شدم فردین؟   دستت درد نکنه! چه فیلمی باشی باز تو!!!! دیدی! نزدیک بودا! چه شانسی آوردم... خطر از بیخ گوشم رد شد! اونم با موتورسیکلت!

 ۵- دوستان!!! وقتی وبتون رو آپ میکنین یه کوچولو خبر به من بدین! آخه نمیرسم تند تند بیام نت! اگه هم بیام اینقدر سرعت اینترنتم پایینه ( خطای تلفن‌مون ایراد داره ) نمیتونم خودم تند تند سر بزنم... وگرنه دوست دارم آپهای همتون رو ببینم و بخونم و تو کامنتاتون اول شم!... به حساب بی‌معرتیم نذارین که دیر میام... هوای ما رو داشته باشین! دمتون گرم...

 

بعدا نوشت ۱ : اولین بازیه لیگ فوتبال : پرسپولیس ۱  سایپا۰  هورااااااااااااااااااااااا

بعدا نوشت ۲ : دومین بازیه لیگ فوتبال : پرسپولیس ۳  پاس ۱ دوباره هوراااااااااااا ( استقلال ۰  پگاه ۱ )

  فعلا  

شوخی یا.... ؟؟؟؟!!!!

سلام...   خوبین؟! خوشین؟ سلامتین؟ میبینین چقدر تند تند آپ میکنم!     یکم یاد بگیرید خصوصا آزاده!

  میخوام امروز یه چندتا ابرشوخی بنویسم! یکم دور هم بخندیم! 


   شوخی مسجدی! 

عروسیه یه بنده خدایی بود به اسم محمد!  بنده خدا همه‌ی بروبچ رو دعوت کرده بود! فکر کنم حدود ۷ یا ۸ ماه پیش بود... کلی بکس ریخته بودیم تو عروسی و ترکوندیم...    همه ما رو نگاه میکردن که ما کی هستیم!!!! ما هم که دیدیم کسی ما رو نمیشناسه دیگه... ( آخه نه عروس شاهرودی بود نه داماد ولی اینجا زندگی میکردن خانواده‌هاشونم که از جاهای دیگه اومده بودن ) خلاصه که کلی آبرو ریزی و این حرفا!    اونشب یاد کار دوست پسر داییم افتادم و به بچه‌ها گفتم! یکی از بچه‌ها هم عینن کاری که گفتم رو انجام داد!  حالا کاره چی بود؟! گذاشت ملت که از ماه‌عسل اومدن واسشون پارچه زد!!!      جناب آقای محمد ... بازگشت شما از سفر مقدس ماه‌عسل رو گرامی میداریم با آرزوی ماه‌عسلی دیگر با همسری جدید!!!!! از طرف جمعی از حاظرین در عروسی!     خداییش ته شوخی مسجدی بود! طفلک جلوی خانومش آبروش رفت!   


  شوخی شهرستانی! 

دوست پسر داییم یه اعجوبه هستش در حد تیم ملی!  کلا توی عروسی‌ها حال داماد رو میگیره از پنچر کردن ماشین عروس ( میگه داماد یا داداشش با کت شلوار لاستیک عوض کنن کلی خندست! )   خلاصه! فردای شب عروسی یه کادو میده دست یکی از این بچه‌ها که ببره بده دم خونه عروس داماد! داماد هم که کادو رو گرفته بود خوشحال!  میره پیش عروس خانوم که دوستام واسمون کادو فرستادن! درش رو که باز میکنن میبینن کله‌پاچه توشه!!!!    اینم خیلی خز بود! قبول دارین؟ 


  شوخی دستی! 

با بچه‌ها واساده بودیم داشتیم میگفتیم و میخندیدیم! همینجوری خنده و یواش یواش کار به حرکات بدن هم رسید!  هی بزن پشت هم و این حرفا! یه هو یکی از بچه‌ها جو گیر شد با تمام قدرت چنان چکی به علی زد که طفلک تا ۲ساعت گیج میزد!    جدی میگم گیج بودا! آخه خیلی محکم زد!!!!! 


  شوخی ترکشی! 

تو دانشگاه سر کلاس فیزیک پیش بودیم استاد داشت درس میداد ما هم که عموما سر کلاس فیزیک تنها کاری که نمیکردیم گوش دادن به ... استاد بود!  علی ( طفلک کتک خورش ملسه! ) مثل همیشه دیر اومد سر کلاس! تا اومد بشینه صندلی رو از زیرش کشیدیم با مغز رفت تو زمین و همه جزوه‌هاش پخش زمین شد!  حالا ترکشش چی بود؟ دختره اومد به علی کمک کنه تا خودش رو جمع و جور کنه  ( دقیقا اون چیزی که بهش فکر میکنی درسته تیریپ لاو بود با علی ) یه آن تعادلش رو از دست داد اونم پخش زمین شد!  با اجازه هر ۶نفرمون از کلاس توسط استاد شوت شدیم بیرون! یکی نبود بگه به ما چه ربطی داره اون بلد نیست بشینه و زیرش رو نگاه نمیکنه و اون یکی این پاش به اون پاش میگه پخ    ( یعنی این پاش اون پاش رو میترسونه بابا )؟!


  شوخی کارگری! 

شوخیه کارگریمون این بود که هروقت میرفتیم سایت ( طبقه‌ی چهارم ساختمان فنی مهندسی ) تفریحمون این بود که کلاه وحید رو از او بالا مینداختیم پایین...   وحید هم طفلی بدو بدو کلی پله رو میرفت پایین...! یه بارم گوشیه مهدی نمیدونم چه جوری وسط راه با پای من اصابت کرد و به سقف خورد و به مواد اولیه تبدیل شد!  ( البته چون ۱۲۰۰ بود دوباره سر هم شد و کار هم میکرد! ) آخه من داشتم کلاه وحید رو شوت میکردم که گوشیه مهدی با دستش در مسیر قرار گرفت!! 


فقط همین که روزای خوبی بود...    یادش بخیر... الان که هیچ خبری از اون همه انرژی و شیطنت‌ نیست...   


SilentSong.BlogSky.CoM


  فعلا